تبليغاتX
عشق رويايي
عشق رويايي



نامه من به دنيام

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون بهونه هميشگي
فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت
به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟
يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟
من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره
روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدونه من خوش ميگذره؟
دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟
داد کشيدم ترو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني
فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عکسايه نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم
وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟
حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه
تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟
دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

داستان 9

يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و

:پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه

!نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه

اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل

همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه

!!!و ميفته روی زمين
!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده
!!!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود

نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

جمعه پانزدهم آذر 1387 |

عشق در كشور هاي ديگر

The image “http://www.notcot.com/images/2008/06/love.jpg” cannot be displayed, because it contains errors. 

به بقیه متن در ادامه مطلب توجه فرمایید

ادامه مطلب

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

نذار بهت عادت كنم...

245klzd.jpg

نذار بهت عادت كنم جدایی سخته گل من

تو میری و یادت میره می شكنه تنها دل من

كنار عطر روسریت نذار بهارو گم كنم

نذار كه تو شب چشات راه فرارو گم كنم

نذار بهت عادت كنم تا كه جدایی سخت نشه

نهال عشقو بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما كه بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال

قسمت ما یكی نشد حتی توی فنجون فال

نمیشه این پله ها رو ده تا یكی كرد و رسید

دیوار سنگه بینمون نمیشه دیوارو ندید

نذار بهت عادت كنم...

شنبه دوم آذر 1387 |

خیلی دیر رسیدی ای دوست

خیلی دیر رسیدی ای دوست
هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن
من فقط یه استخونم
ببین چی کردی با من
فکر کن فقط یه لحظه
نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر
وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر
حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن
منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر
فقط تا هفت روز سیاه تنت کن
شبای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت
فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم
تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 |

داستان 8

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه

!راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو …!با پای راهبه تماس ميده

!!!راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی

نتيجه اخلاقی:اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی

شنبه بیست و هفتم مهر 1387 |

داستان 7

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود کهدریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیدهبود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجرهاین جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خودمجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپریشد.
** داستان کوتاه عاشقانه **
یک روز صبح ... پرستاری که برایشستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش ازدنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد رااز اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترککرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجهشد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کردهچنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته بهتو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار راببیند

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

سلام

سلام خدای خوبم كه هستی همیشه آرامِ جونم

سلام زندگی كه برای من همه لحظاتت پُرطنین و قشنگِ

سلام دوست مهربونم كه حضور سبزِ تو بهم انرژی میده و یه دنیا اُمید

سلام به همه اونایی كه نیتشون خیر و دلشون همیشه پُر طپش و پُر از مهربونی

برای خدا، برای زندگی، برای دوست، برای من، برای تو، برای خودش

از صمیم قلبم واسه‌ی سلامتی و شادی همه‌ی كسایی كه دوستشون دارم و برام عزیز هستن
دعا می‌كنم... بیا همین لحظه با خلوص نیت واسه‌ی همدیگه دعا كنیم

دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

باغبون

یک روز یک باغبونِ مهربون به قلبم سر زد و برام همه ی گلهایی رو که می خواستم کاشت.

و بین این گلها گلی بود که من ازش نخواسته بودم بکاره ولی کاشته بود.

اون روز خیلی از کارش عصبانی شدم٬ باغبون رو دعوا کردم که چرا اینکار رو کرده....اما دلم نیومد که گل رو بکَنم.

بعد از یک مدت٬ اون گل قشنگترین گلی بود که توی قلبم داشتم.

باغبون رو پیدا کردم و ازش اسم گل رو پرسیدم.

گفت: این گل٬ گلِ عشقه.

گفتم: گلِ عشقه کی؟

گفت: گل عشقه من به تو.

چهارشنبه دهم مهر 1387 |

داستان 6

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

چهارشنبه دهم مهر 1387 |

آتش عشق

حرارت رو احساس می کنی؟

این آتیش رو تو توی دلِ من روشن کردی٬

آتیشِ عشق٬

حرارتش هر لحظه کمتر می شه٬ می تونی احساسش کنی؟

فکر کنم دلم فهمیده که تو فقط برای گرم شدن اینجا نشستی.

پنجشنبه چهارم مهر 1387 |

التماس دعا

وقتي مي‌بينم كسي براي دعا كردن دستش به سوي آسمون هست؛ بهش ميگم «التماس دعا» ولي مي‌شنوم: «محتاجيم به دعا»!!! اما اگه من دستم رو به آسمون باشه و تو بگي «التماس دعا» ميگم باشه گُلم همين الان برات دعا مي‌كنم شايد كه« مرغ آمين» توي راه باشه و دعاي من و اجابت كنه!!!

پس اي بهترين و عزيزترين بنده‌ي خدا يادت باشه كه اگه داشتي دعا مي‌كردي و كسي حاجتي داشت و بهت گفت: «التماس دعا» بهش نگي «محتاجيم به دعا»!!! و همون لحظه از صميم قلبت براي برآورده شدن حاجت دلش براش دعا كني... (اون موقع مطمئن باش خداي مهربون هم خواسته تو رو برآورده مي‌كنه و بنا به مصلحتت؛ تو رو به آرزوهاي قشنگت مي‌رسونه

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 |

دفتر تلفن خدا

الو سلام اونجا منزل خداست؟

 

خداجون هزاربار دلم شماره‌تون و گرفته

 

اما چرا صداتون و نتونستم بشنوم؟

 

خداجون مگه میشه تلفنت و جواب ندی؟

 

پیربابای مهربونم؛ صدام و میشنوه و با تبسم میگه:

 

فرزندم میدونی الان تو این ماه؛ مهمان خدا هستی؟!

 

میتونی صدای خدا رو بشنوی اما خُب شرط داره!

 

با اشتیاق میگم چه شرطی؟ هر چی باشه انجام میدم

 

میگه اول دل و نیتت و پاك كن و قلبت و صیقل بده

 

بعد با بنده‌های خدا؛ خوب تا كن و باهاشون مهربون باش

 

تا میتونی دست نیازمندی رو بگیر و دل دردمندی رو شاد كن

 

خلاصه این كه با خودت و خدای خودت روراست باش...

 

به پیربابا قول میدم كه شرط و به جا بیارم

 

اما پیربابا بهم میگه صبر كن فرزندم!؟!

 

یادت رفت دفتر تلفنت و ببری...

 

یه كتاب بهم میده و میگه این هم راهنمای تلفنت

 

با سی تا خط تماس...!!!

 

با هركدوم تماس بگیری مطمئن باش خدا باهات حرف میزنه

 

با حرفای پیربابا؛ تمام وجودم غرق خواستن شده و اشتیاق

 

با دست لرزون و دلی لرزون‌تر كتابچه تماس و می‌گیرم

 

وقتی كه اولین شماره تماس و می‌گیرم

 

تموم وجودم میشه طنین صدایی كه میگه:

 

الو سلام اونجا منزل خداست؟

جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |

نزديك شدم

همه چیز در یک لحظه فراموش شد
.
دیگر نه بیمی بود و نه شرمی؛

و نه هراسی از رسوایی؛

و نه حتی آن محاسبات جورواجور عقلانی که این روزها بدتر از خوره وجودم را می‌خورند
.
هیچ چیز نبود الا دلم و عشقم؛

وقتی برای اولین بار امروز، سینه‌ام را به سینه‌اش فشرد
.
آفتاب هم غروبش را کمی لفت داد تا تنها تماشاچی آن لحظه باشد

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |

داستان 5

جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............ . پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!

یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

سلام خداجون




خدا جونم من و مي‌شناسي؟

من همون بنده‌اي‌م كه هر وقت دلش مي‌گيره يادت مي‌كنه!

هموني كه وقتي غمگين ميشه و وجودش پُر از بغض ميشه پيشت مياد كه آرومش كني

هموني كه اگه توي لحظه‌هاي سخت زندگيم بهت تكيه نكنم؛ زود از پا در ميام و مي‌شكنم

هموني كه از صبح كه از خونه ميام بيرون مُدام اسمت و زمزمه مي‌كنم «الهي به اُميد تو»

من و يادت اومد؟ يا بازم بگم كه كي هستم تا بهتر بشناسيم؟

نه خداجون باور نمي‌كنم! مگه ميشه تو من و نشناسي؟

تو من و خوب خوب خوب مي‌شناسي...حتي بهتر از خودم

اين منم كه تورو خوب نشناختم و هنوزم كارايي مي‌كنم كه تو دوست نداري!

به قول اميرحسين كوچولو «اون موقع‌ها كه بد ميشم شيطون ميره تو جلدم»!

اما هر وقت كه با شرمندگي رو به درگاهت ميارم؛ از سر لطفت من و رد نمي‌كني!

خدا جونم بازم بهم فرصت بده كه بتونم خوب باشم

مهربون باشم و عاشق بنده‌هات / فرزند خوبي واسه‌ي پدر و مادرم

دوستِ خوبي واسه‌ي دوستام / همدلي لايق واسه دلايِ خسته

حالا كه ماه ضيافتت نزديك / رخصت بده مهمانت باشم

خداجونم اجازه بده بازم بهت بگم سلام


چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |

خدایا یه کم هوای دلمو داشته باش

نمی دونم دیگه باید چی کار کنم ؟ بچه خیلی خسته شدم خیلی خیلی خسته ام ... میفهمید ؟

سرشارم از حرف نگفته سرشارم از آرزوی خفته سرشارم از نگاه بسته شده

سرشارم از آواز خاموش شده سرشارم از بال شکسته شده سرشارم از دست بسته شده.

سرشارم از رؤیایی که بی‌تاب خاطره شدن است.سرشارم از نجوایی که بیقرار فریاد شدن است.

سرشارم از تشنگی برای رسیدن سرشارم از گفتنی برای شنیدن سرشارم از دلتنگی

سرشارم از صبوری.سرشارم از شوق رفتن برای رسیدن رفتن از اینجا که تنها می‌مانم و رسیدن به آنجا

که با تو بمانم.سرشارم از آرزوی یک نگاه نگاهی که در آن غرق شوم. سرشارم از سوختن در سودای

یک کلام تو کلامی که مرا بخواند و حروفش دوستت دارم را بسازد. سرشارم از ویرانی انتظار

سرشارم از سرگیجه‌های سرگردانی.

آمده‌ام و آماده‌ام که با یک اشاره تو پَر باز کنم و پرواز کنم.سرشارم از هوای تو و آرزویم همه این است

که تا همیشه لبریز باشم از این سرشاری.

آمده‌ام و آماده‌ام که تمام شوم با اشاره‌ای از انعکاس برق چشمان نوازشگر تو تمام شوم با نوازش کلام تو.

سرشارم از عاشقانه‌ای که درهم است و حضور تو به سامان می‌رساندش عاشقانه‌ای که تو را می‌خواهد.

و سرشارم از یک واژه سرشارم از دوستت دارم سرشارم از عشق تو.

خدایا یه کم هوای دلمو داشته باش

جمعه هشتم شهریور 1387 |

داستان 4


مردی شنید که کیمیاگری در صحرایی، حاصل سالها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را، سنگی که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.

به فکر افتاد که این سنگ را پیدا کند و ثروتمند شود.

به صحرا رفت. نمی دانست حجر کریمه به چه شکلیست و از این رو هر سنگی را که می یافت به گیره ی کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.

یک سال گذشت. و سالی دیگر هم. هیچ اتفاقی نیفتاد. اما مرد همچنان در جستجو بود. جستجوی سنگ جادویی.

دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی دیگر را پس از سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید، بی آنکه توجهی بکند به آنچه انجام می داد.

یک شب، قبل از خواب، متوجه شد که گیره کمربندش به طلا تبدیل شده است! اما کی؟ کدام سنگ؟ شب یا روز؟

مدت ها بود به حاصل تلاشش توجهی نکرده بود.

چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود، به مشقتی مألوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.

چیزی را که قبلاً یک ماجرا بود، به اعمال شاقه بی حاصل تبدیل شده بود.

راه را درست انتخاب کرده بود، اما به معجزه ای که منتظرش بود، توجه نکرده بود.

سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

داستان 3

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود . موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید،می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: «آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد». میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود. موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به همخوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد . روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدترمی شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته‌ای فکر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

.....................................................................

نکته:

به مسائل سطحی نگاه نکنید. شاید مسائلی که در نگاه اول، بی ارتباط با یکدیگر به نظر می رسند،به هم مربوط باشند. نگاه عمیق و سیستماتیک به مسائل و تفکر دقیق در موردآنها، می‌تواند به مدیران کمک کند تا ریشه مسائل و مشکلات را بهتر و درست تر شناسایی کنند و بتوانند راه حل های مناسبی برای حل آنها بیابند.

یکشنبه سوم شهریور 1387 |

اصل عشق

بذار کنارت بمونم بیا تا زندگی کنیم

خدا رو شاهد بگیریم با عشق بندگی کنیم

عاشق ترین باشیم واز جدایی حرفی نباشه

بذار تا از این عشقمون روزی قیامت به پا شه

قصه لیلی مجنونو بیا تا از سر بگیریم

حرف جدایی پیش اومد از غصه هر دو بمیریم

سر بذارم رو شونت و واسم تو جون پناه باشی

من اسمونت باشم تو هم یه قرص ماه باشی

قانون زندگی مونو رو اصل عشق بنا کنیم

واسه این که با هم بمونیم همیشه وقت دعا کنیم

خط بکشیم رو فاصله محو بکنیم تنهایی رو

شروع کنیم زندگی رو تموم کنیم جدایی رو

بذار کنرت بمونم بیا تا زندگی کنیم

خدا رو شاهد بگیریم با عشق بندگی کنی

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |

کاغذ بی خطمو شروع می کنم...

در جلسه ی امتحان عشق من مانده ام و یک برگه ی سفید یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی...

درد دل من در این کاغذ جا نمی شود در این سکوت بغض آلود قطره کوچک هوس سرسره بازی می کند و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد عشق تو نوشتنی نیست ...در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم!                                                                                    

وقت تمام شد ...برگه ها بالا...

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

داستان 2

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . اين بغض

دوشنبه هفتم مرداد 1387 |

آغوش تو گناه نيست

آغوش تو گناه نيست

من در آغوش تو آرامش يافته ام

كه هيچ گناهي با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نيست

من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام

كه در هيچ گناهي امنيت محسوس نیست

آغوش تو گناه نيست

من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام

كه در هيچ گناهي زيبايي ملموس نیست

پس امانم بده

كه تا ابد در دل اين زیبایی  

آرامش يابم

شنبه بیست و نهم تیر 1387 |

در گذشت خسرو شكيبايي

متاسفانه صبح امروز جمعه ۲۸ تیر ماه خبردار شدیم که خسرو شکیبایی بازیگر معروف سیتمای ایران در سن ۶۴ سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی مساعدی به سر نمی‌برد. وی مدتی دارای سرطان کبد بود و بر اساس گزارش تیم پزشکی بر اثر سرطان فوت نموده است.....

 

 

 

از طرف پسر عاشق تنها  درگذشت این هنرمند را به خانواده آن مرحوم ، جامعه هنری و مردم ایران تسلیت می گوید

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

جالبه....

خواستم زندگی کنم ......راهم را بستند

 

 ستایش کردم ........گفتند خرافات است

 

 عاشق شدم ........گفتند دروغ است

 

 گریستم ........گفتند بهانه است

 

 خندیدم ........گفتند دیوانه است

 

  دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |

عشق را توصيف كنيد ...

 ايا عقل و دل با هم تضاد دارند ؟ و مسبب ان عشق است .....
 

 
 

عشق با هم زير باران ايستادن نيست ....

 

 
 

عشق ان است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد .......

شنبه پانزدهم تیر 1387 |

لطفاً مداد باشید!

لطفاً مداد باشید!


 

۱-میتونی كارهای بزرگی انجام بدی،

 

اما نباید هرگز فراموش كنی

 

دستی وجود دارد كه حركت تو را هدایت می كند.

 

اسم این دست خداست.

 

او باید همیشه تو را در مسیر اراده اش حركت دهد.

 

2-گاهی باید از آنچه می نویسی دست بكشی

 

و از مداد تراش استفاده كنی؛

 

این سبب می شود مداد كمی رنج بكشد امّا

 

آخر كار نوكش تیز می شود

 

پس بدان كه باید رنج هایی را تحمل كنی،

 

چرا كه این رنج باعث می شود

 

انسان بهتری شوی...

 

3- مداد همیشه اجازه می­دهد برای پاک کردن یک اشتباه،

 

از پاک کن استفاده کنیم.

 

بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،

 

در واقع برای این­که خودت را در مسیر درست نگهداری،

 

مهم است.

 

4- چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،

 

زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.

 

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

و سرانجام...

 

۵- همیشه اثری از خود به جا می گذارد.

 

پس بدان هر کار در زندگی­ات می کنی، ردی به جا می گذارد

 

و سعی کن نسبت به هر کار می­کنی،

 

هشیار باشی و بدانی چه می­کنی

جمعه چهاردهم تیر 1387 |

داستان 1

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه

سه شنبه یازدهم تیر 1387 |

دل بریدن و رفتن . . .


وقتی دلت خسته شد ٬

 

دیگر معنایی ندارد . . .

 

فقط می خندی تا دیگران ٬ غم اشیانه کرده در چشمانت را نبینند !

 

وقتی دلت خسته شد ٬

 

دیگر حتی اشکهای شبانه هم ارامت نمی کند . . .

 

فقط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

 

وقتی دلت خسته شد ٬

 

دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن . . .

دوشنبه دهم تیر 1387 |



من در یک کلام عاشقم .عاشق خدا و دوست ، خالق کائنات و بهترین در تمام زندگی .به سراغ من اگر می ایید نرم واهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک قلب من فقط همانطور که هستم مرا بپذیرید . چرا که هرکس نشانه ای از خداست و نمادی از محبت ومهر او در زمین. و ما افریده شده ایم تا نشانی از بزرگی خداوند را داشته باشیم.خداوند عاشق ماست پس چرا ما عاشق او وبنده هاش نباشیم.سعی کنیم دل کسی را نشکنیم چیزی که سخت است اما میشه. دوســــــــــــــــــــتت دارم


اين وب رو تقديم ميكنم به دنيام كه خيلي دوستش دارم
دنيا دوستت دارم از طرف يك عاشق


عکس لاو
عشقولانه
داستان آموزنده

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

نامه من به دنيام
داستان 9
عشق در كشور هاي ديگر
نذار بهت عادت كنم...
خیلی دیر رسیدی ای دوست
داستان 8
داستان 7
سلام
باغبون
داستان 6

* دسترسي به اين وبلاگ امكان پذير نمي باشد *
ღ♥ღ تنهاترین تنها ღ♥ღ
•.,¸¸,.• ღ♥ღ آشپز كوچولو ღ♥ღ •.,¸¸,.•
عاشقانه ي من
دنياي اس ام اس
Ψ دلم هواتو کرده نازنینم Ψ
من تجسم عذابم....
مسافر کوچولو
eYe sHoT
بياتو
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme